<< به نام خدای مهربانم>>

دیگر هیچ کس تحمل وراجی های او را نداشت.

حتی دخترها و پسرهایش هم به دیدنش نمی آمدند. پیرمرد صبح تا شب می نشست جلوی آینه و با خودش حرف می زد. آنروز صبح پیرمرد دیرتر از همیشه از خواب برخاست. طبق عادت همیشگی اش دستش را روی میز کنار تخت کشید اما چیزی را لمس نکرد. هراسان از تختخواب جدا شد و اطراف اتاق را جستجو کرد اما بی فایده بود.

پیر مرد دیگر هیچگاه زبان به سخن نگشود. دیگر حتی خودش هم نمی توانست به حرف هایش گوش بدهد!

یک نفر سمعکش را دزدیده بود!